|
رفاقت کویر و سراب خانه دوست همین جاست و رفاقت کویر و سراب بهانه است..بهانه ای برای طلوع رفاقتی بزرگتر
| ||
|
ملائک همه چشم انتظار ورودت بودند بر ورودی عشق و تو را چون نوزادی تازه متولد شده،به سمت پاکی و صفای مهر خداوندی رهسپار کردند... زمزم زلال،گوارای وجودت باد و گرد خانه ی دوست تا ابد بر جسم طاهرت ماندگار
هروقت یاد کعبه و مدینه میفتم ذهنم و زبانم قفل میشه.انگار هیچمیتونم بگم.برای نوشتن همین دوخط 2ساعته دارم جمله ها رو پس و پیش میکنم تا بتونم نهایت احساس و ادراکم رو از تو و اونجا و جریانات و اتفاقاتی که درونت رخ داده رو بگم و بنویسم اما زبانم واقعا قاصره. امیدوارم معجزه رو به چشمت دیده باشی و تحولات درونیت تا ابد همراهت باشن و مفت نفروشیشون... فدای مهربونیات.ایشالله هرچه زودتر ببینمت و برام تعریف کنی از اونجا.از بهشتی که دیدی... [ شنبه 31 اردیبهشت1390 ] [ 12:1 ] [ سارا_مژگان ]
چقدر وقتی دانشجوها رو میبینم غمگین میشم..یاد خودمون میافتم..یاد روزهایی که به قیمت هیچی فروختمشون و ازشون لذت نبردم..دلتنگم..دلتنگ همه اون روزها..روزهایی که تمام غصه امون پاس کردن پیدایش و هوا و اقلیم و مساحی و نقشه برداری بود..روزهایی که کابوس نداشتیم ترسمون از درس و کتاب و استاد بود..ترسمون ساده بود مثل خودمون که یکرنگ و ساده و......!
دلتنگم..دلتنگ همه چیز! دلتنگ قدم زدن توی راهروی خاکشناسی همون راهرویی که وقتی توش گام برمیداشتم احساس خفگی میکردم و هر روز صدبار آروزی مرگ میکردم ! آه خدایا چقدر ساده باختیم! چقدر ساده و تهی و پوچ به هیچی باختیم!..باختیم! مرگ خاطره هایمان را جشن گرفتیم فارغ از اینکه آنها بهترین لحظات عمرمان بودند!.. و اینک ترس داریم..ترسهای بزرگ و بزرگتر و ......آه خدایا..چقدر دلتنگ دانشگاهم..چقدر دلتنگ معصومیت و سادگی گذشته ام.. این حس دلتنگی خفه ام میکند و من با سکوتی زجرآلود به خودم تسکین میدهم که همه چیز گذشته است... باور قلبیم شده که روزهای خوب گذرا هستند! آه خدایا.... [ چهارشنبه 18 اسفند1389 ] [ 10:13 ] [ سارا_مژگان ]
پس از مدتها رفتم دانشگاه..
چقدر دلم براش تنگ شده بود و نمیدونستم..عجیبه با اینکه هیچ وقت به این فکر نکرده بودم اما با دیدن دوباره دانشگاه..غم عجیبی گوشه دلم نشست و حس ناباوری و حس اینکه من ۴ سال عمرمو اونجا گذروندم برام عجیب و دلگیر بود..دلم خیلی خیلی خیلی براش تنگ شده..دوست داشتم میرفتم توی کلاسها و توی راهروها و خلاصه دوست داشتم یه دل سیر ببینمش. خدایا باورم نمیشه این منم که یه روز میگفتم تمام خاطرات رو شبفت دیلیت میکنم..حالا انقدر دلتنگ و حسرت به دل اون روزهام! هنوزم آخرین روز رو یادمه..روزی که پروژه رو تحویل عامری دادم..وقتی از دانشکده اومدم بیرون..خیلی اتفاقی و کاملا ناخودآگاه یه لحظه برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم به دانشکده نگاه کردم و توی دلم گفتم این آخرین بار که دارم بهت نگاه میکنم و بعد گستاخانه بر دلتنگی غلبه کردم و رومو برگردوندم و راهمو ادامه دادم..کاش هیچ وقت تموم نمیشد! به خدا اون زجرها و سختی پروژه ها و دعوا با نوشین هزار شرف داره به سختیهایی که الان باهاشون دست و پنجه نرم میکنم..سختیهایی که داره بنیادمو نابود میکنه! به قول مانا: دلتنگ روزهای خوبی که بر ما گذشت! [ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 19:54 ] [ سارا_مژگان ]
روزی که بر آستان حضرت دوست محیا گشتی و کولبار مادی را همه بر زمین نهادی..روزی که هوای عشق به سرت زد و مستانه رهسپار خانه اش گشتی..در صدایت ناباوری دیدم و در کلامت بهت و شوق! و امروز که پای در کوی محبوب نهادی و بر زمینی گام مینهی که فرشتگان و انبیا گام نهادند..صدایت غم عجیب و شفافی داشت که به وضوح از پشت تلفن میشد آنرا دریافت..امیدوارم هر چه بر تو میگذرد به بهبودی خاطرت..قلبت..شفای ذهن و جانت منتهی گردد و عشق بلاوصفی که در کلمات نمیگنجد را در کنج قلبت احساس کنی و نگهش داری و از یادش نبری!
رفیق ! بهترین سفرت را رفته ای..بر تو مبارک باد! خوشحالم که همگام با تولدت میلادی عمیق در کنج دلت اتفاق افتاد..بر تو مبارک و میمون باد هر دو میلادت!
حجت مقبول باشد و نامت در میان زمزمه فرشتگان ابدی باد!
[ سه شنبه 25 خرداد1389 ] [ 18:43 ] [ سارا_مژگان ]
"زندگی یعنی همین لبخند تو ، عشق یعنی کسی مانند تو ...یکهو دلم انقدر برات تنگ شد که نگو دوست بی معرفت من!!" این اس ام اسی بود که صبح مریم برام فرستاد و کمی منو به تامل واداشت !! "یادش بخیر مژگانی، و این هم کامنتی بود که دیدم سارا توی وبلاگم گذاشته یهو ته دلم خالی شد و اشکی گوشه ی چشمم برای جاری شدن تعلل میکرد! باورم نمیشه!!! آخه چطور ممکنه ؟ آخه چطوری فراموش کردم که پارسال همچین روزی جشن فارق التحصیلی ما بود! چقدر روزگار زود میگذره...خدایا باورم نمیشه پارسال این موقع توی سالن آمفی تاتر دانشکده کشاورزی نشسته بودیم ، ورودی های 83 خاکشناسی ..از صبح پی کارها بودیم از تزئین و تهیه ی فیلمها و مرتب کردن آمفی تاتر گرفته که ما انجام دادیم تا تهیه لوحها و گلها و کادوها وکارهای دیگه که بر عهده ی سارا اینها بود ..چه خاطرات عجیبی! خانواده ها یکی یکی وارد سالن میشدن با دسته گل و کادو ... و شوق بچه ها که به سمتشون میرفتن ، بعد هم پوشیدن لباسهای فارق التحصیلی که چقدر حس خوبی به آدم میداد بعضی ها معترض بودن که لباسهای بلند و زشتی هستن ، بعضی ها هم که حتی کلاه ها ی این لباس هم به سرشون گذاشته بودن و از سرشون در هم نمی آوردن ، بعضی ها هم که از زوایای مختلف با لباسشون عکس میگرفتن . هر چند تعداد آوردن مهمونها ی هر دانشجو مشخص و محدود بود اما خب دوستهای ناقلای من که رشته های دیگه درس میخوندن دم در سالن اومدن و منم دور از چشم بقیه تعارفشون کردم مثل نسترن و مریم شی و الهام . سارا که فکر کنم هیچی از جشن نفهمید آخه مدیر اجرایی جشن بود و تازه درگیر گرفتن لوحها بود که قرار بود تا ساعت 4یا 5 آماده بشن و بعد هم به طرز محیرالعقولی سارا و نگین از جشن تا بازار رفتن البته با اون دست فرمون نگین همچین بعید هم نبود که به موقع برن و برگردن در این میان البته یه عده مسئول طول دادن مجلس بودن که البته همچین موفق هم نبودن و واسه همین هم مجبور شدیم سوگند نامه را که قرار بود بعد از اهدای لوح اجرا بشه ، قبل از اون اجرا کنیم. وای یادش بخیر بچه ها به صف پشت سر هم روی سن اومدن و مریم دهقان که میکروفون را درست میکرد و من که سعی میکردم به جمعیت نگاه نکنم تا هول نشم با صدای سائینا به خودم اومدم که گفت مژگان شروع کن و من نزدیک میکروفون شدم و نفس آرومی کشیدم و شروع کردم ، کمی نگذشت که مسلط شدم و تونستم توی چشمهای استادامون که ردیف اول بودن نگاه کنم و بلندتر و محکمتر بخونم ..دلم به شدت تنگ بود و تمام فکرم را فقط یه چیز مشغول کرده بود و اونهم حضور عزیز مانا بود که جای خالیشو به وضوح حس میکردم حتی چند باری ناخود آگاه به جمعیت چشم دوختم بلکه اثری ازش ببینم و حس میکردم پیشمه و به خاطر اون بود که میخوندم یکهو بغضم گرفت به سختی خودمو کنترل کردم و سوگند نامه رو تموم کردم و جالبه که این حسم رو فقط زهره فهمیده بود و بعد از جشن گفت مژگان وقتی میخوندی بغضم گرفته بود و اشکهام گوشه ی چشمم بودن! بعد هم که لوحها رسیدن و اسامی خوانده میشد و ما مثل بزرگترین نخبگان کشور بروی سن میرفتیم و لوحها رو تحویل میگرفتیم. در این میان یه عده هم بودن که اصولا از این جنگولک بازی ها خوششون نمی اومد و ترجیح دادن اجر و قرب تحصیلات دانشگاهیشون رو از خود خدا دریافت کنند نه تشویق و تمجید و به به و چه چه خانواده ها و دوستان و اساتید ، یکی از این عزیزان نجمه بود که اتقافا به طرز وحشتناکی جاش خالی بود اما خب حاج خانم شدن هم یه سری افکار معنوی و خاص رو به ذهن و دل آدمها القا میکنه حداقل برای نجمه اینجوری بود. میبینی دست روزگار رو پارسال اینموقع همه کنار هم بودیم و کی فکرشو میکرد یکسال بعد یه گوشه تنها بشینیم و راجع بهش بنویسیم. حالا خیلی از بچه ها دانشجوی فوق لیسانس شدن مثل مریم و خیلی های دیگه هم ازدواج کردن مثل سارا و خیلی ها هم به شهر و دیارشون برگشتن و شاید تا آخر عمر هم دیگه نبینیمشون . برای همه دوستان آرزوی روزهای پر از موفقیت و شادی و سلامتی را دارم..امیدوارم دلهای دریاییشون هیچ وقت طوفانی نشه. پ.ن: پارسال این مطلب رو نوشته بودم اما حالا بعد از یکسال زدم توی وبلاگ! [ چهارشنبه 5 خرداد1389 ] [ 18:50 ] [ سارا_مژگان ]
هیچ وقت دلم نمیخواست از روزهای آخر دانشگاه چیزی بنویسم!..دلیلش برای خودم و سارا روشن بود اما اون روزها هیچ وقت خیال نمیکردم برسه روزی که دلتنگ همون روزها بشم..روزهای عجیب و زودگذر ..
پس از مدتها دلم هوای نوشتن از اونروزها رو کرد..سعی میکنم خاطراتشو که به دست خودم پاره پاره کردم و به قول یکی از بچه ها شیفت دیلیت کردم بازم به یاد بیارم..البته از سیستم آموزشی که هنوزم حاکمه همچنان انتقاد خواهم کرد و هیچ وقت هم این سیستم مزخرف آموزشی در ایران را نخواهم پذیرفت و هیچ وقتم دلم برای استادها و درسها تنگ نشده و نمیشه..اما دلم واسه با هم بودنهامون تنگ شده..دوستی هامون..اشکها و لبخندهامون..شبهای امتحان که تا صبح اس ام اس بازی میکردیم و میس کال میزدیم و از هم خبر میگرفتیم که تا کجا رسیدیم و کی میخوابیم و خلاصه چند مرد حلاجیم! یادش بخیر انگار همین دیروز بود..کنار ایستگاه دانشکده علوم کرانچی به دست نشستیم و با هم قرار گذاشتیم که یه وبلاگ بزنیم تا از خاطرات دانشگاهمون توش بنویسیم دنبال اسمش میگشتیم اما به جایی نرسیدیم تا اینکه کلاس طرح آزمایشات شروع شد و ما به سمت دانشکده رفیتم و سر کلاس به تنها چیزی که گوش ندادیم درس بود! توی جزوه هم دیگه اسمهای متعدد مینوشتیم و تائید یا رد می کردیم تا اینکه این اسم رو روی جزوه ات نوشتم..«رفاقت کویر و سراب».. و تو خوشت اومد! یاد کلاس های عمومی که بهترین ساعات زندگی من در دانشگاه بودن بخیر ..برخلاف خیلی از بچه ها که سر زنگ عمومی می خوابیدن و یا از کلاس در می رفتن من عاشقانه این کلاسها رو می رفتم و بزرگترین درسهای زندگیمو از استاد بانشی گرفتم..استادی که فکر منو باز کرد و خرافات و عقاید عقب افتاده و خزعبلات قاطی شده با دین رو کنار می زد و دین ناب حقیقی رو نشون می داد..برخلاف خیلی از بچه ها که ازش انتقاد شدید کردند من همیشه و همه وقت ازش سپاسگزار خواهم بود. استاد حسینی که یه سوال ساده پرسید و هیچ کس نتونست جوابشو بده..می گفت اگه «لا اکراه فی الدین» اومده چرا دو سه آیه بعدش خدا «فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله» خط و نشون میکشه؟! اونروز خیلی از بچه های مذهبی که به خیال خودشون حالا دیگه علامه دهر هستند و هیچ کس مثل اونها بچه مسلمون نیست از روی تعصبات دلایل خودشون رو گفتن اما استاد که خودش روحانی بود همه رو رد کرد و گفت از روی تعصب نه..یه دلیل عقلی می خوام..و هیچ کس نتونست جواب بده و استاد هم هیچ وقت جوابشو به ما نگفت. استاد حکیم که سوره نور را تفسیر میکرد و عظیم بودن خدا را نشان میداد که برای آبروی بنده هاش چقدر ارزش قائله و نمیخواد به هیچ وجهی آبروی بنده اش حتی بدترین بنده اش بریزه. آقای جوکار استاد ادبیات که منو عاشق ادبیات کرد..عاشق مولانا..فردوسی..حافظ...حتی سهراب و قیصر امین پور..نگاه استاد همیشه به زمین بود وقتی درس میداد هیچ وقت به بچه ها خیره نمیشد..انگار میدونست دانشجو فقط این درس رو برای پاس کردن گرفته ..اما همه چیز رو از ادبیات برامون میگفت در حالیکه حتی یک بارم سرشو بلند نمیکرد..آدم عجیبی بود.همیشه حس می کردم اصلا قبولمون نداره و تو دلش داره کلی حرص میخوره از اینکه مجبوره این مطالب رو به دانشجوهای بی ذوق و پرادعا که جز حرف زدن سر کلاس و نوشتن چیزی بلند نیستن بگه! فعلا همین!
[ یکشنبه 9 اسفند1388 ] [ 12:21 ] [ سارا_مژگان ]
[ دوشنبه 25 آبان1388 ] [ 7:0 ] [ سارا_مژگان ]
سالها بود که نام "کویر" را به همراه داشت.هیچ شباهت ظاهری به کویر نداشت،لیک جنسش به مانند او بود.به خود می اندیشید.به گذشته و حال و آینده اش.به اینکه چه بود و چه شد.به اینکه روزی درختان جنگلش رخ مینمودند و جریان رودخانه هایش به گوش میرسید و حال، برهوتیست و سرابی.به این می اندیشید که چه کند.خسته بود از شبهایی سرد و روزهایی داغ که هر جنبنده ای را به عدم میبرد و بهمین دلیل،هیچ همراه و روزنه امیدی برایش باقی نمانده بود.خسته بود و گریان.شب های ظلمانی که ماه به پس ابر پناه میبرد،از شدت خفقان دلش،داد میزد تا جیگر سوخته و به خاکستر نشسته ش ناله و فریادش رو بلند و بلند بشنوه.داد میزد که شاید یکی صداش رو بشنوه و بیاد سراغش و مرهمی باشه به دل زار و نحیفش.اشک میریخت تا شاید یکی شرمنده بشه و بیاد سنگ صبور دل زخم خورده ش بشه. روزها و شبها میگذشت و هیچ اتفاق تازه ای نمی افتاد.یه روز تصمیم گرفت بلند شه و سرنوشتش رو خودش تغییر بده.دید که هیشکی دلش به حالش نمیسوزه.هر کی سرش تو کار و زندگی خودشه.بلند شد و خواست بره.اما کجا؟از کجا بره؟به کجا میخواست برسه؟چطور بره؟اونجا تا چشم کار میکرد نیستی و عدم و پوچی و درد و رنج بود.بالاخره یه مسیری رو انتخاب کرد و راه افتاد.با خودش میگفت،به جهنم!هر جایی برم بهتره اینجاس.همینطور بی هدف میرفت به امید اینکه به دریا و آبادی برسه.به عشق برسه.به جنگل برسه.اما هر چی میگذشت،بیشتر به بیراهه هایی پا میذاشت که هر کدوم کلی فرعی دیگه داشتن و بر سر هر راهی هزار تا خطر دیگه و سختی دیگه.خسته تر و نا امیدتر از قبل سر جاش نشست و نشست.حسابی گم شده بود.حتی یه سراب کوچولو هم سر راش نمیدید که دلشو بهش خوش کنه.نه راه پس داشت نه راه پیش.امیدش به پیدا کردن آبادی،بدجور به ناامیدی تبدیل شد.دیگه از هر چی جنگل و آب و عشق بود،بدش میومد.صبرش داشت لبریز میشد.شروع کرد به ناله و غرولند.گفت:اصلا کی مسئول همه ی اینهاست؟چی باعث میشه نرسم به اونجا؟چرا نباید برسم؟چرا فقط من اینطور؟چرا هیشکی منو نمیفمه؟چرا هرچی بدبختیه مال منه؟اصلا میخوام ببینم صاحب همه ی اینا رو.میخوام رو در رو بشم باهاش.آهای،کجایی؟اصلا تو کی هستی؟چرا اینکارا رو میکنی؟تو همونی که صاحب همه ی ایناس؟همونی که همه میگن اسمت"خدا"ست؟کجایی ها؟چرا جوابمو نمیدی؟میخوام ببینمت.میخوام بجنگم باهات.من این سرنوشتو دوست ندارم.میخوام همه چی رو عوض کنم. همونطور که نشسته بود به آسمون نگاه میکرد.به ماه و خورشید.حالا دیگه کارش فقط فکر کردن بود.عزمشو جزم کرد که بجنگه.یه روز صبح،از جاش بلند شد و رفت به سمت راهی که سر راه ش چند تا سگ وحشی نشسته بود.شنیده بود نباید به سگا نزدیک بشه.اما با خودش گفت چرا؟بذار برم ببینم چی میشه.سگا اول نگاش میکردن،بعدا یکیشون اومد پیشش و ازش خواست دوستشون بشه.با خودش گفت،پس چرا میگن سگا خوب نیستن.چه با محبتن.با سگای وحشی به راهش ادامه میداد.تا اینکه رسیدن به جایی که سگا ازش خواستن از اونجا رد شه و بعدش به یه باغ گل میرسه.کلی تعریف اونجا رو داده بودن.چند قدمی نرفته بود،که دید زیر پاش داره خالی میشه.یهو ترسید.زیر پاشو نیگا کرد دید داره فرو میره.هرچی داد زد سگا به کمکش نیومدن.بازم موند سرجاش.میدونست هر قدم جلو رفتنش،مساوی با فرو رفتنش میشه.نشست و مدتها سرگرم وقایع باتلاق بود.تا اینکه یه روز وقتی به خودش اومد دید خیلی کثیف شده و اونقد سرگرم بوده که حواسش نبوده تا گردن تو باتلاق فرو رفته.به خودش اومد.به یه نیرویی پناه اورد و ازش کمک خواست.اولش نمیدونست اون نیرو چیه،اما دید داره بهش میگه:خدایا کمکم کن.مگه تو مسئول من نبودی،قسمت میدم درم بیار.کارش گریه و زاری بود به درگاه خداوندش که نا خواسته شده بود همدم روزهای تنهاییش تو باتلاق.روزها و شبها کارش این شده بود که با خداش حرف بزنه و ازش کمک بخواد.و خدا واسش شد یه مونس،یه رفیق راه،یه همسفر.خودش نمیدونست چه اتفاقی افتاد و چی شد که اینطور شد.کم کم دید این رفیق راه رو دوست داره طوری که شب و روز و خواب و بیداریش فقط به یاد اون بود.رفیقش شده بود یه راهنما واسش.هر کار میخواست بکنه،اول ازش اجازه میگرفت ببینه دوستش راضیه یا نه.و اگر میدید راضی نیست انجامش نمیداد،چون میدونست دوستش فقط به صلاحش فکر میکنه و اگه اون کار راهی باشه واسه ضرر دیدنش،دوستش مانعش میشه.حسابی بهش مطمئن شده بود.حسابی بهش اعتماد کرده بود.هر کاری اون میگفت،انجام میداد.دیگه دوست نداشت،رفیقش از دستش ناراحت بشه.دوست نداشت از دستش بده.یه گوهر گران قیمت بدست اورده بود که به هیچی نمیدادش.کم کم متوجه شد،داره به سمت بالای باتلاق هدایت میشه.حالا فقط منتظر یه دست محکم بود که از سرجاش بکشتش بیرون.و از جایی که به رفیق شفیق و مهربونش "مطمئن" بود،با خیال راحت نشست و منتظر اون روز موند.درسته روزای سختی رو پشت سر گذاشت،اما دیگه خیالش راحت راحت بود چون کسی رو داشت که زندگی بدون اون واسش هیچ معنایی نداشت.... و حالا خیلی خوشحاله که به جایی رسید که به سرمنزل مقصود خیلی نزدیکتره،دیگه تا جنگل راه زیادی نمونده البته با رفیق با مرامی که داره و هیچ جای زندگیش تنهاش نذاشت چون خودشم همیشه بیادش بود...ممنونم خدا...ممنون... [ دوشنبه 31 فروردین1388 ] [ 10:46 ] [ سارا_مژگان ]
یادش بخیر ..
زهره شادترین و سرحال ترین آدمی که توی عمرم دیده بودم..همیشه با وجود سختی ها و مشکلات و تازه مصائبی که در خوابگاه داشت اما هیچ چیزی نمیتونست خم به ابروش بیاره. زهره همیشه به همه یه بغل لبخند هدیه میکرد و وقتی دلت از جایی گرفته بود با نشستن پیش زهره همه چیز رو فراموش میکردی.زهره در حین شاد بودن فوق العاده آدم بی خیالی هم بود یادمه یه بار تعریف کرد که تاریخ یکی از امتحاناشو فراموش کرده بود و صبح که اومد دانشگاه دید بچه ها سر جلسه هستند..گفت ااا مگه امروز امتحانه!!!! قصه های خنده دار زهره کم نیستن اما امروز میخوام از غصه هاش بگم..زهره ای که هفت ترم تموم ما رو خندوند و شاد کرد اما ترم آخر همه چیز فرق کرد!! نمیدونم و هیچ وقت هم نفهمیدم چه چیزی تونست لبخند رو از روی لبهاش بگیره و اونو به دنیای غصه ها سوق بده! چنان به لبخندهاش شهره بود که خیلی زود غمگین شدنش رو همه حس کردن..دیگه هر کی میدیدش اولین سوالی که ازش میکرد این بود" زهره تو چت شده؟" زهره هم لبخند تلخی کنج لبهاش مینشست و سکوت تلخ تری تحویل میداد. اواخر که سر همه ی کلاسها ام پی تری اش همیشه توی گوشش بود و نه چیزی مینوشت و نه چیزی گوش میداد ..عجیب شده بود خیلی عجیب دیگه هیچ وقت شاد و سرحال ندیدمش. نمیدونم و شاید هیچ وقت نخواهم دانست که چه چیزی یا کسی تونست لبخند های زهره را بگیره و یه دنیا غصه بهش بده اما با تمام وجودم دلم میخواد هر غصه یا مشکلی داره زودتر حل بشه و زهره از غمها رها بشه.
[ پنجشنبه 24 بهمن1387 ] [ 14:32 ] [ سارا_مژگان ]
[ سه شنبه 25 تیر1387 ] [ 16:47 ] [ سارا_مژگان ]
هنگامي كه عبور ميكني در ميان كوچه باغهاي خاطراتت و ميخندي،مي گريي به ياد تمامي لحظات ناب جاودانه ات كه تا ابدالدهر نهانند در مخيله ... هنگامي كه آلبومت را باز ميكني و گذر زمان را با خاك نشسته بر چهره آدميان پاك ميكني و بودن بسياري در كنارت فقط محدود بر همين تصاوير ميشود... هنگامي كه هستي ات را گاهي اوقات به نسيان ميسپاري و تو "من" ميشوي و من "او" و "ما" انديشه ايست در كشاكش اعصار و گذر عمرست، خطوط درهم تنيده ي جاده ي سكوت... هنگامي كه "عقل" و "دل" بر صحنه ي رزم حاضر مي شوند و تو حيران نايابي فراخواهي استعداد بشري... هنگامي كه ناهيد،زئوس،آبراكساس،ژوپيتر و "آنجلا" گرد مي آيند و رنگ خداي نو را از پوستين كهن خداي خرافاتي(!!) ميزدايند... هنگامي كه در مي يابي هزاران "كرومر" از يك "دميان" بسي بهترست و سهراب و اخوان ثالث به پاي جاناتان نخواهند رسيد كه اوست در اوج آسمان آبي... و من كجايم؟اينجا كجاست؟ و زيبايي چه معنا خواهد داد؟ [ سه شنبه 23 بهمن1386 ] [ 13:26 ] [ سارا_مژگان ]
[ سه شنبه 27 شهریور1386 ] [ 10:47 ] [ سارا_مژگان ]
چه دشوار است که پس از مدتها دریابی که دچار سکون گشته ای و جمود شده ای نگاهی به اطراف می اندازی و میبینی که همه در حال حرکت اند به سوی راهی ناشناخته ، همه در سیر تحول و تکامل هر روز در حال تغیرند و تو چون سرابی بر جامانده ای ، هیچ نداری جز تصویری تیره و تار که از دور خوش است و از نزدیک اثری از تو نیست... خیلی ها از دور با شوق به تو لبخند میزنند و وقتی به تو میرسند با اندوه و غیظ کنارت میزنند و تو تمام این سکوت و اشکهای پنهان را درقلب میسپری. پس از مدتها به این موضوع پی بردم که هنوز در گذشته ام در حالیکه آینده خیلی وقته امده ، گویی در عمق حس سرابی ام ردپایی از آینده نیست و حال بیگانه ای بیش نیست و لمس حال و اکنون چون خوابی است احمقانه.. همانگونه مانده ام بی هیچ آبی و حتی اندک صدایی و خوب میدانم اگر خورشید دستان نورانی اش را به زمین ندهد و انعکاسی از آن تلالو بوجود نیاید ..دیگر نخواهم بود.
[ دوشنبه 18 تیر1386 ] [ 16:11 ] [ سارا_مژگان ]
چقدر زود همه چیز شروع میشه و به پایان میرسه، انگار همین دیروز بود که پست پایینی رو زدم ، با یه دل گرفته و کلی گله و شکایت...اما اینبار نمیخوام از درس بگم..میخوام از گذشته ها بگم . اواخر ترم 2 بود یادته کویر!! من خسته و فوق العاده مغموم بودم در جای جای وجودم یه زخم بزرگ داشت ریشه ها شو رشد میداد طوریکه دیگه هیچ احساسی جز این حزن نداشتم و هر لحظه پر از گریه میشدم انگار درست همون موقع دنیا هم با من چپ افتاده بود ..هر لحظه یه خبر تازه که منو بیشتر از خودم دور میکرد و اخرهای ترم هم که پدر بزرگم به شدت مریض شد...هیچی نمیفهمیدم جز اینکه همه چیز برنگ سیاه در اومده و ارزوی مرگ که هر روز بیشتر از روز پیش در وجودم اوج میگرفت ، دلم نمیخواست به هیچ چی فکر کنم جز این سوال که چرا؟ چرا من؟ چرا اینهمه غم و اینهمه امتحان سخت فقط برای منه اونهم توی بدترین شرایط زندگیم؟ چرا؟ توی خواب و بیداری این چرا ها رو فریاد میزدم اما چه فایده ای داشت؟ اونروز که من وتو داشتیم مسیر دانشگاه و به سمت در خروجی طبق معمول پیاده میرفتیم من به تو گفتم سارا دعا کن..فقط دعا کن بلایی سر پدربزگم نیفته..من معنی این چیزها رو نمیفهمم و این اتفاقات فقط منو خرد میکنه و به شدت مغموم، تو گفتی نه انشالله که چیزی نمیشه!!! هنوز امتحان اولم هم نداده بودم که پدربزرگم فوت کرد و من نه اشکی نه حرفی نه صدایی فقط و فقط سکوت و سکوت..سکوتی کشنده و عذاب اور، و خشمی در دورنم داشتم خشمی که هر لحظه از شدتش ناخنهای دستمو کف دستم فشار میدادم اما هیچی نمیگفتم حتی هیچی هم نمینوشتم..با اینکه همیشه نوشتن تنها رفیق تنهاییهام بود اما در اون لحظات هیچی نمینوشتم..فقط سکوت و دردی که در معده حس میکردم دردی شبیه زخم.. اونزمان گذشت و حالا نوبت تو هست ..و من به جرات میگم شدت این امتحان برای تو کمتر و اهسته تره..فقط تو تحملت هم از من کمتره و هنوز هیچی نشده گرد و خاکی بلند کردی دیدنی!!!! اما ای کویر به حرفهای این سراب یکبارم که شده گوش کن..این سراب همیشه پر از اشکه واسه همینم از دور شبیه ابه..اما از نزدیک...
میخوام بگم اینها همش میگذره اما شدت استقامت تو مهمه..تو فقط تو دل نسپر به نصیحت ها و دلسوزیهای بقیه فقط خودت مهمی فکر نکن همه چیز اسون میگذره نه خیلی خیلی خیلی سخته اما برای تو اسونتره خیلی اسونتر و دلیلشو خودت خوب میدونی..اما پس از گذشتن تمام این مراحل به یه ارامش لذت بخش میرسی ..اما گاهی هم میون این ارامش طوفانی میاد و برای ادم گریه تنها مامن ارام بخش میشه اما بدی این سختی ها اینه که دیگه وزیدن هر بادی رو مثل طوفانی هولناک میدونیم و خیلی زود از هم میپاشیم اما باید برای بدست اوردن ان ارامش تلاش کرد ما که به سختی ها عادت داریم مگه نه کویر؟ باید همه چیزو از اول شروع کرد پاشو کویر ....
پ.ن : الان که این پست و میزنم یه طوفانی اومده سمتم که داره....شاید خوندن حرفای خودم مرحمی باشه برای استقامتم نمیدونم..فقط میدونم اینا دیگه خزعبلات نیست. [ سه شنبه 12 تیر1386 ] [ 15:14 ] [ سارا_مژگان ]
یادش بخیر انگار همین دیروز بود... من و سارا و هدی داشتیم از در خروجی دانشگاه بیرون می اومدیم و اخرین روزی بود که در دانشگاه بودیم و وارد تعطیلات قبل ازشروع امتحانات میشدیم که هدی گفت: ای کاش الان اخرین روزبود و ما اخرین امتحانمونو داده بودیم و میرفتیم واسه تعطیلات تابستون هر سه در حالی که سرمون پایین بود اه سردی از اعماق وجودمون کشیدیم. .ترم خیلی سخت و خسته کننده ای بود مخصوصا این اواخر که کارای عملی ما هم شروع شده بودن و حسابی ما را خسته کرده بودند بقیه را نمیدونم اما من یکی که حرف هدی را یک معجزه میدونستم. .چون خودم فقط درک میکردم که شب امتحان درس خوندن چه بدبختی بزرگیه...مخصوصا در این ترم..که با تمام وجودم احساس کردم وقتم تلف شد..و اعصابم خرد خیلی سخت بود سر کلاسی بشینی که مطمئن باشی وقت تلفی هست اما حتی نتونی ازش خارج بشی خیلی سخت بود شاهد موعظه و نصیحت کسانی باشی که حتی شخصیتشونو به رسمیت نمیشناسی خیلی سخت بود سر کلاس مدرسی بشینی که سالی یکبار هم به رفرنس و کتب مرجع مراجعه نمیکنن تا بار علمیشون در حد معقول و معمول برسه..خیلی سخته وقتی شاهد باشی کسانی که هر روز سلام نظامی به استاد میدادن شدن عزیز دردونه استادی که ازاستادی فقط همین غرورشو به ارث برده... سخت تر اینکه تمام رویاهات از امدن به دانشگاه پرپر میشن وقتی که تنها انتظار تو رو که یادگیری و فراگیری هست را برات عملی نمیکنند و تو تمام 2 ساعت کلاس مجبوری به دانش ناقصی که اونها طی دوره تدریس و تجربه کسب کردن گوش بدی و تازه پر از اشکال و.. که براحتی میشه اونها را شمرد..با تمام وجودت احساس میکنی که وقتت تو دانشگاه تلف میشه..تازه بدتر اینکه هیچکی مثل تو فکر نکنه..شایدم براشون فرقی نمیکنه..خیلی سخته وقتی که دید همه راجع به قشر دانشجو مردمان روشنفکر است اما تو از نزدیک شاهد بچه بازی دوره دبیرستان..دودره بازیها و زیر اب زنیهای دوستان و..باشی .گاهی با تمام وجودم احساس میکنم که واقعا دوستی مرده و همه به فکر خودشون هستند. تازه وای به حال روزی که تو فامیلی هم در دانشکده داشته باشی که دیگه الفاتحه!!! تمام نمره هات میشن الکی و پارتی بازی و...و اون موقع است که به جای رفاقت رنگ حسادت را تو چشمای بقیه میبینی و اونموقع است که با بوق و کرنا اعلام میکنند که تو نمره هات مال خودت نیست..ای بابا چه قدر سخته که ارزوت این باشه که بار علمیت قوی بشه و با دانش روز دنیا اشنا بشی اما شاهد دانش بیات و کپک زده باشی تازه اونهم به شیوه ای که متوجه نشی و فقط سرتو پایین بندازی و مثل میرزا بنویس هر چی گفته میشه بنویسی تا شاید اینجوری گذر زمان واست تند تر بشه.. .چه روزگار سختیه که هر روز صبح با توکل و صبر به خودت امید بدی که" اینبار خوب خوب گوش میکنم حتما دفعه های پیش گوش ندادم. .اره خوب گوش میدهم حتما میفهمم"اما پس از چندی که میگذره دوباره اش همون اشه و کاسه همون کاسه. .وتو ترجیح میدی همون نوشتن و سر تکان دادن واسه استاد و ادامه بدی تا وقت بگذره و فقط از شر کلاس راحت شی..اره من با تمام وجودم احساس کردم وقتم تلف شد در این ترم.. چون روزی که وارد دانشگاه شدم واسه خلاص شدن از شر کلاسها نبود بلکه برای یادگیری بود ..تمام ترم ارزوی تمام شدنشو داشتم و روز اخرین امتحان برای من بهترین روز عمرم بود چون نه از تملق خوشم میاومد نه به کسی سلام نظامی بلدم بدم دوست دارم حق زحمتمو بگیرم نه بیشتر و نه کمتر. .هر چند از نزدیک شاهد بودم که عزیز دردونه های برخی از استادا چه نمره های درخشانی گرفتن..مبارکه..به قول نجمه ادم باید خودش باشه و به قول مامانم منم خدایی دارم. اما من خوشحالم که بلاخره تمام شد..این اتلاف وقت این ترم..امیدوارم که ترمهای دیگه اینجوری نباشه ترم بالاییهامون میگن بهتر میشه..خنده داره که ترم بالایی ها هم تمام این دوره ها رو گذروندن و به ما امید میدن کاش الان هدی این نوشته را میخوند..اخه دیگه تمام شد. پی نوشت: منظور برخی از اساتید کم کار بود نه همه.. [ یکشنبه 18 تیر1385 ] [ 19:28 ] [ سارا_مژگان ]
چهارشنبه ها،مطابق تقويم دانشجويي اين ترم، سكشن 10-8 (صبح) آزمايشگاه باغباني عمومي هستيم.كه با جناب مهندس "بني سعد" برگزار ميشه.مهندس و استاد كه چه عرض كنم،گولّه ي نمك! يه هوندا 70 داره كه باهاش تا كريدور دانشكده مياد ،اونم با چه افه اي!انگاري داره سمند ميرونه! اين هونداي بيچاره هرچند گاهي توسط ماموران محترم نيروي انتظامي توقيف ميشه!و استاد به ناچار پياده تشريف فرما ميشن. امروز از همون روزا بود كه دير هم رسيد(...البته ظاهرا هم ديشبش با بروبچ فوتبال تشريف داشتن ،و يه نموله خوابشون گرفته بود.) خلاصه،عمليات امروز ما سبزيكاري در مزرعه بود!بچه ها با لباساي اتوكشيده ي عيد ،باس ميرفتن گل بازي! استاد با اون كلاه لبه دار زردش شده بود يه پسر بچه ي 15 ساله(!!) خلاصه ي كَلوم،مادوتا و نوشين و فاطمه و نجمه يه گروه پنج نفره تشكيل داديم.وقتي رسيديم مزرعه،يه فرغون و سه تا بيل و شن كش و آبپاش رو برديم تا تو مزرعه و سر زمين!زمينها مرزبندي شده بودن و هرگروه يه "كَرت"يا همون باغچه ي خودمون بهش ميرسيد.اگه بدونين كرتمون چند هكتار بود؟يه مربع يك متر مربعي! 5 تا آدم واسه نيم وجب زمين!(خودشون يه چيز ميدونستن كه زمينا رو كم در نظر گرفتن!) آقا اومديم بيل بزنيم، مژگان صفحه بيل از دستش جدا شد(..بسكه مژگان زور داره!).سارا و بقيه اومدن بيل بزنن،بيچاره ها زورشون نميرسد يه چند سانتي بيله رو تو زمين فرو كنن! بعدش باس با شن كش كلوخه ها رو جدا ميكرديم و زمينه رو مسطح. بعد هم سر اينكه چه بذري در كرتمون بكاريم، اين نيم وجب كرت رو باهاس 8-6 تا آبپاش بزرگ توش آب ميريختيم.چشمه هم دور..!! واسه اوردن هر ابپاش ،چند باري اون رو زمين ميذاشتيم و نفسي تازه ميكرديم و دوباره راه مي افتاديم. خلاصه ي كار ما تو اون روز آفتابي و گرم،مانتو و شلوارهاي جين و آخرين مد روز بودن كه حسابي گل مالي شدن! تموم اين كارا،شايد بيشتر از يك ساعت و نيم طول كشيد.بلافاصله بعد از اون هم كلاس "طرح آزمايشات" داشتيم كه با تني خسته و كوفته و داغون رفتيم سر كلاس و زير اير كانديشن ها چرت زديم!!! [ شنبه 26 فروردین1385 ] [ 13:12 ] [ سارا_مژگان ]
امروز صبح،"خاكشناسي عمومي"داشتيم.خانم مهندس،استاد محترمه،ما رو كشته با اين"اورهد"و"اسلايد هاش"با اون چوب بلندش!بايد ست مانتو هاش رو ببينيد!...بعد از اون به مدت 2 ساعت،تا ساعت 14(2 بعدازظهر)بي كار بوديم. من و مژگان رفتيم "دانشكده ي علوم"و نوبت من بود كه ناهار بگيرم.ناهار ما چي بود؟باني همبر و نوشابه و شيرين عسل! بعد از نماز اومديم دانشكده ي خودمون،راهروي خاكشناسي.ناهار رو تو يه كلاس خالي صرف كرديم.جاتون خالي،چه حالي داد! امكان نداشت كسي از راهرو رد بشه و يه نيگاه داخل كلاس نندازه.بعضيها كه چندين بار رد ميشدن ويه نيشخندي تحويلمون ميدادن و ميرفتن! من و مژگان كه خنده و خوردن و حرف زدن رو باهم انجام مي داديم.حول و حوش 2 بود،كه رفتيم "دانشكده ي علوم"چون آزشيمي آلي داشتيم.من و مژگان،هردومون يه گروهيم(گروه 3).من هميشه مسئول آوردن وسايل و شستن اونها و مژگان مسئول پركردن بورت و پي پت و اين حرفاس.بعد از اون هم من مسئول تيتراسيون ميشم.چنان دقيق انجام ميدم كه هميشه آزمايشها رو يه بار انجام ميديم. امروز همه چيز چپ بود!اول از كلاس،كه از دكتر خواستيم امتحان پس فردا رو كنسل كنه و من مجبور شدم يه دروغي بگم كه استاد برگشت و يه نگاه پر خنده و معني داري تو چشام كردو خودم و همه ي بچه هاي كلاس زديم زير خنده! اونم از آزمايش كه مرحله ي دوم رو اونقدر "دي كرومات پتاسيم"نارنجي(پرتقالي) ريختم كه از حد نرمالش هم گذشت. آخرين گروهي بوديم كه تو آزمايشگاه مونده بوديم طوري كه سكشن بعدي هم اومدن.آخر آزمايشگاه هم كه مژگان داشت وسايل رو مي شست،زد و پيپت رو شكوند!من هم يه كار فوري داشتم كه بايد زود انجام ميدادم و مژگان هم چنان ديرش شد كه به سرويس نرسيد. بعدش هم كه مطابق يكشنبه ها "متون"داشتم ولي به كتابخونه نرفتم و نشستم تو كريدور و با زهرا هي گپ ميزديم! اونم از كلاس متون و لپ تاپ استاد و حرفاش كه من اصولا هميشه تو هپروتم و گوش نميدم.فقط شنيدم كه داشت درباره ي "لعب" و "لهو" و" جهل "و "تفاخر "و "تكاثر" و" سوفيا "يه چيزايي ميگفت! _________________________________________________________ پ.ن:اين خاطره مربوط به ترم گذشته ميشه كه بدليل كمبود زمان و..الان نوشتين.سفارش ميكنم پشت كنكوريها و فارغ التحصيل هايي كه از دوران شيرين دانشجويي گذشته،حتما بخونن! [ شنبه 13 اسفند1384 ] [ 14:41 ] [ سارا_مژگان ]
من دلم ميخواهد..خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند ارام... گل بگو..گل بشنو هر که ميخواهد وارد خانه پر لطف و صفاي ما گردد يک سبد بوي گل سرخ به ما هديه کند شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط ان داشتن يک گل بي رنگ و رياست بر درش برگ گل ميکوبم روي ان با قلم سبز بهار مينويسم..اي يار خانه دوستي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر..خانه دوست کجاست
[ چهارشنبه 3 اسفند1384 ] [ 19:51 ] [ سارا_مژگان ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||